خرید بک لینک
آنگاه که زندانی کردیم پرستو ها را به بهانه ی مداوایشان... قطع کردیم کاج ها را به بهانه ی خورشید..... از بین بردیم کوه ها را به بهانه ی ساختن جاده های امید... یادمان باشد که هنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف کاظمیان تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 1:00

دهانم باز، گشودم لب به سخن. تا بگویم برایش از خاطره هامان... غم ها و شادی هامان... ازخوشحالی اش و به هوا پریدنمان. عصبانیت هایش، کوبیده بر زمین شدن هایم و آرام شدن هایش... از گره زدن هایش و سبزه وار آرزوی سلامتی پروراندن هایم... استرس هایش و بالا /پایین شدن هایم... از فوتبال بازی کردن هایش و گل زدنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف کاظمیان تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 1:00

خش، خش، و آنگاه که برگ ها با زبان بی زبانی، اعتراف می کنند: گرمای طاقت فرسایت، بی اهمیّت بودن در مقابل میوه های یاقوتی ات، و هیاهوی گنجشکان پر شر وشورت را به این دردِ کمر شکن ِ پای عابرِ پاییزی، ترجیح می دهند! نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۱ساعت 20:58 توسط نوجواني كه همين نزديكيست!| |ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف کاظمیان تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 1:00

دست هایت افتاد،

از اوج آسمان آبی...

درخت!

دگر میوه ای نمی خواهی؟

نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۱ساعت 21:58 توسط نوجواني كه همين نزديكيست!| |

برچسب: نویسنده: یوسف کاظمیان تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 1:00

خوش چه گفتی سهراب! " ظهر تابستان است... مهربانی هست... سیب هست... ایمان هم هست... آری تا شقایق هست زندگی باید کرد!" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف کاظمیان تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 1:00

چكه هايی از ذهن من

اندکی صبر...!

ما هنوز تشنه ی بی دغدغگی های گرم هستیم...!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 1:56 توسط نوجواني كه همين نزديكيست!| |


برچسب: نویسنده: یوسف کاظمیان تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 1:00

چكه هايی از ذهن من پست ناگزیر اول مهر ماه من بد جور خوش شانسم! چشمانم را با استرس باز کردم... امروز دیگر تمام می شد. به کاغذی که پشت درب اتاقم وصل کرده بودم نیم نگاهی انداختم... کاغذی پر از ضربدر های قرمز. برنامه ی امتحانی... هر امتحانی را که می دادم با خودکار روی آن یک ضربدر قرمز می زدم و حالادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف کاظمیان تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 1:00

امروز هم یک غروب دیگر...از همان دل گیر هایش. و او مثل همیشه دل گیر از آن غول طلایی بزرگ که نوید دلتنگی او را باز هم بر سر فرزاندانش نتابیده بود. همان فرزند هایی که آن سر دنیا بودند و او را این سر دنیا ، چشم انتظار نمی دیدند. همان هایی که دلش بی نهایت برایشان تنگ شده بود. همان هایی که تنها خاطراتیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف کاظمیان تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 1:00

فردا... امتحان زبان فارسی. کتاب را ورق می زنم... درس دوازدهم، نظام معنایی زبان.شروع به خواندن می کنم: « برخی از عنصر های زبانی یک معنای مستقیم و یک معنای غیر مستقیم دارند. معنا امری ثابت و همیشگی نیست... نه معنای واژه ها ابدی است و نه خود آن ها. مثلا ما امروزه به کسی شوخ می گوییم که طنز پرداز ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف کاظمیان تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 1:00

ای عمو...! ای عمو...! ای عمو زنجیر باف! دیگر آن زنجیر های رنگ رنگت را نباف!!! آن همه زنجیر ها بافتی، بردی و انداختی پشت کوه ها... پس چه آمد بر سر حلقه های زنجیرت؟ آن خیال های کودکی، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف کاظمیان تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 1:00

صفحه بندی